خط نوشتن پیامبر اکرم(صلی علیه و آله وسلم)
پاسخ: آری، یکی از ویژگیهای پیامبر اسلام(ص)، این است که او امی بوده است. منبع این مطلب در درجه اول، خود قرآن است؛ در آیات 157 و 158 سوره اعراف، پیامبر با صفت امی (النبی الامی) وصف شده است.
منبع بعدی، تاریخ است؛ مورخان، مسلمانان و حتی غیر مسلمانان، ادعا نکردهاند که آن حضرت در دوران خردسالی، نوجوانی یا جوانی و پیری، نزد معلم و آموزگاری، خواندن یا نوشتن آموخته است؛ به عنوان نمونه، ویل دورانت در تاریخ تمدن مینویسد: «ظاهرا هیچ کس در این فکر نبود که وی [رسول اکرم (ص)] را خواندن و نوشتن آموزد... معلوم نیست محمد(ص) شخصا چیزی نوشته باشد. پس از نیل به مقام پیامبری، کاتب مخصوص داشت، معذلک، معروفترین و بلیغترین کتاب زبان عربی به زبان وی جاری شد و دقایق امور را بهتر از مردم تعلیم دیده میشناخت.»
واژه امی، مرکب از «ام» و [یاء] نسبت است و میان مفسران و اندیشمندان اسلامی، در مورد این ترکیب چند دیدگاه وجود دارد که برخی عبارتند از:
الف) شخصی که به او امی گفته میشود، به «امت عرب» منسوب است و از صفات بارز و عمومی عرب در آن روزگار، آن بوده که خواندن و نوشتن نمیدانستهاند. از پیامبر نقل شده است که «ما امت امی هستیم که نمینویسیم».
ب) مراد از ام، مادر است که در این صورت مقصود، انتساب به حالت مادر زادی است که با آن حالت، انسان خواندن و نوشتن نمیداند. این، دیدگاه اکثر محققان علوم اسلامی است. احتمالات دیگری نیز ذکر شده است.
همه این دیدگاهها بر این نکته وفاق دارند که واژه امی، بر پیامبر(ص) به ایم معنی اطلاق شده است که پیامبر اسلام، درس نخوانده و مکتب ندیده بده و نزد هیچ آموزگاری، شاگردی نکرده است.
قرآن در سوره عنکبوت، آیه 48، به صراحت این مطلب را ذکر کرده است؛ «و تو هیچ کتابی را پیش از این نمیخواندی و با دست خود [کتابی] نمینوشتی وگرنه، باطلاندیشان، قطعا به شک میافتادند.».
علامه طباطبایی در تفسیرالمیزان، ذیل همین آیه، نخواندن و ننوشتن پیامبر(ص) را امی بودن او نسبت داده است. به این ترتیب، امی بودن پیامبر(ص) به این معنی که خواندن و نوشتن را نزد کسی یاد نگرفته و برهمان حالت مادرزادی تا زمان بعثت باقی بوده، مسلم است.
نکته مهم این است که امی بودن، به معنی بی سواد بودن و جهل نیست و این امر در مورد هر کسی امکان دارد؛ ممکن است کسی سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد؛ اما سینه او گنجینه اسرار و حکمتهای عقلی و الهی باشد. مومنان، زاهدان و عارفانی بودهاند که گرچه سواد کلاسیک نداشتهاند، اما توان تشخیص حق از باطل [فرقان] را که سرچشمه حکمت است، داشتهاند.
قرآن میفرماید: «هرکس تقوا بورزد، ما قدرت تشخیص حق از باطل را به او میهیم».
در حدیث نیز آمده است: «هر کس چهل روز برای خداوند، اخلاص بورزد، سرچشمه حکمت از قلب او بر زبانش جاری میگردد.».
روشن است که این امر، اختصاصی به آنان که سواد خواندن و نوشتن دارند، ندارد. پیامبراسلام (ص) با آن که امی بود، بر اثر تقوا، به چنان شرح صدر و ظرفیتی دست یافت که توانست طرف خطاب مستقیم خداوند قرار گرفته، از طریق وحی، به آستانه حقیقت واصل گردد و کتابی بیمانند، همچون قرآن را برای بشر به ارمغان آورد و تمدنی عظیم را بر بنیاد آن، استوار سازد و آموزگار بزرگ انسانها گردد. پس باید توجه داشت که علم با سواد، یکی نیست و چنین نیست که هر عالمی، با سواد باشد و یا هر باسوادی، عالم باشد. بسیاری از افراد هستند که سواد خواندن و نوشتن دارند؛ ولی از علوم و به خصوص علوم الهی، بیبهرهاند. کسانی هم هستند که دارای علمند؛ ولی از سواد خواندن و وشتن، بیبهره یا کمبهرهاند.
در زمان پیامبر اکرم(ص) یکی از معدود کسانی که سواد خواندن و نوشتن داشت، معاویه بن ابی سفیان؛ ولی از جاهلترین افراد بود و در قرن اخیر، شخصی به نام کربلایی کاظم وجود داشت – جسم شریف وی در قبرستان قم نو مدفون است – که به عنایت امام زمان (عج)، حافظ تمام قرآن شده بود و قرآن را به شکل نور میدید؛ در حالی که فاقد سواد بود.
بنابراین، علم، باسواد، تلازم ندارد و نوشتن، یکی از راههای حفظ علم و یکی از راههای اطلاع از علم است؛ یعنی صرفا یک وسیله است؛ مخزن علم، جان آدمی است؛ نه ورق کاغذ.
دلیل خط ننوشتن پیامبر چیست و چرا آن حضرت هیچ گاه به مکتب نرفت؟
سرش این است که او همه علم را از خداوند متعال گرفته بود ونیازی به خواندن و کتاب نداشت. او یقینا نوشتم و خواندن را هم میدانست؛ ولی هیچ وقت اقدام به نوشتن و خواندن نکرد؛ پون پیامبر(ص) در میان قومی مبعوث شده بود که اهل شعر و ادبیات بودند و معجزه جاوید او، یعنی قرآن کریم، از سنخ علم و هنر و ادبیات است؛ تا به این وسیله، حجت را بر مردمان مدعی علم و ادب، تمام کند.
پیامبر(ص) قلم به دست نگرفت و به مکتب نرفت؛ تا معلوم شود که او قرآن را از کسی یاد نگرفته است و از پیش خو ننوشته است؛ تا کسی نتواند بگوید که او، یک نویسنده زبردست بوده است و قرآن را نوشته است؛ چون کسی قبول نمیکند که یک شخص مکتب نرفته، توانایی نوشتن یک اثر بیمانند را داشته باشد.
اعراب به پیامبراکرم(ص) تهمت میزدند که او قرآن را از برخی از افراد عالم فراگرفته است یا میگفتند: او شاعر است و هیچ کدام این تهمتها در مردم اثر نمیکرد؛ چون همه میدانستند که پیامبر(ص) نه پیش کسی چیزی آموخته و نه کتابی خوانده و نه مطلبی نوشته است و کسی با این سابقه، نمیتواند کتابی چون قرآن را خودش بنویسد.
بنابراین، آیه مورد بحث، پاسخ این سوال را داده است و آن این که «مبادا کسانی که درصدد (تکذیب و) ابطال سخنان تو هستند، شک و تردید کنند».
نامههای پیامبر و هم چنین آیات قرآن را چه کسی مینوشت؟
به دستو پیامبر(ص) به منظور صیانت از قرآن، کار کتابت و حفظ آن در سینهها، همزمان انجام میگرفت؛ زیرا در زمان آن حضرت(ص) تعداد اندکی از مردم با خواندن و نوشتن، آشنایی داشتند و اسباب و ابزار کتابت هم چنان که باید، آماده و مناسب نبود؛ به همین جهت، صیانت از قرآن، به دو صورت، یعنی حفظ آن به طریق کتبت و حفظ در سینهها، همزمان و همراه هم انجام میگرفت؛ تا نوشتن، پشتیبان حفظ باشد و حفظ، یاور نقش لفظ.
بنابراین، هرگاه چیزی از آیات قرآن نازل میشد، پیامبر(ص)، گروهی از اصحاب خود را فرامیخواند و آنان، قرآن را با نظارت مستقیم و مستمر آن حضرت(ص) مینوشتند و حافظان بسیاری هم از میان اصحاب، آن را حفظ و به تواتر، نقل میکردند و بدین ترتیب، پیغمبر(ص) به تدریج، آنهایی را که قادر بر نوشتن بودند، برای کتابت وحی، انتخاب و گزینش میکرد و آنها را هم که در این زمینه کمبود داشتند، تشویق به آموختن میکرد و چنین بود که کاتبان یا نویسندگان وحی، در زمان رسول خدا(ص) قرآن را بر روی قطعات سنگ و استخوان و لیف خرما و پوست و برهرچیزی که قابل نوشتن بود، نگارش میکردند.
با این که کاتبان وحی از اصحاب برگزیده بودند و وحی را آن چنان کع پیغمبر(ص) دستور میداد، مینوشتند، با این همه پیامبر اکرم(ص)، نظارت دقیقی بر کار کاتبان داشت و به موجب روایات، پس از املای وحی، پیغمبر از کاتب وحی میخواست که آن چه را نوشته، برای او بخواند و اگر اشکالی در آن نوشته بود، آن را رفع میکرد.
اما درباره کاتبان وحی و نیز شنار ایشان، اختلاف نظر زیاد است؛ به طوری که تعداد آنان را از 10 تا 45 نفر ذکر کردهاند.
در تجارب السلف، چنین آمده است: «رسول(ص) را ده کاتب بود؛ بعضی وحی مینوشتند و بعضی حساب صدقات و بردگان که از غزوات آوردندی...» و سپس اسامی دبیران پیغمبر(ص) ذکر شده است و در تاریخ یعقوبی آمده است: «و نویسندگانش که وحی و نامهها و قراردادها را می نوشتند، عبارت بودند از...».
یعقوبی همچنین اسامی سیزده نفر را ذکر کرده است. در نتیجه، کاتبان از حیث نقش و وظیفه نیز متفاوت بودند؛ یعنی کسانی مثل زید و ابی بیشتر به کار نوشتن وحی اشتغال داشتند و عده دیگری هم آیات را مینوشتند و هم نامهها و رسالهها را تنظیم میکردند و عدهای هم مانند حضرت علی(ع)، عثمان، ابی،زید، ابوموسی، مصعب، حنظله بی الربیع به دعوت رسول خدا(ص) کتابت میکردند و عده دیگر ظاهرا به سبب علاقه شخصی و از روی عشق و ایمان و به منظور کمک به حفظ آن، آیات را مینوشتند.
روایات نشان میدهد که چهار تن از کاتبان وحی، یعنی حضرت علی(ع)، ابی بن کعب، زیدبن ثابت و عثمان، به خاطر ملازمت مداوم با رسول خدا(ص) دارایموقع و مقامی برجسته در امر کتابت وحی بودهاند.
اگر واقعا پیامبر خط نمینوشت، چرا در آخر عمر، وقتی در بستر بیماری بود و گروهی از اصحاب هم نزد وی حضور داشتند، فرمود: قلم و دوات بیاورید؛ چیزی بنویسم؛ تا هرگز گمراه نشوید؟
به نظر ما، غرض پیامبر(ص) از این جمله، نوشتن نبود؛ بلکه از ابتدا غرض اصلی حضرت برای آزمایش و اتمام حجت با اصحاب بود و در واقع، پیامبر این جمله را فرمود تا آن شخص بگوید: «ان الرجل لیهجر؛ به درستی که این مرد، هذیان میگوید» و همه حاضران به باطن واقعی برخی مدعیان خلافت بعد از رسول خدا(ص) پی ببرند.
دلیل ما این است که مسئله از چند صورت خارج نیست؛ زیرا باید خود پیامبر آن وصیت را مینوشت یا حضرت علی(ع) یا یکی دیگر از کاتبها.
در فرض اول، حکمت ترک نوشتار حضرت در طول عمر شریفش از بین میرفت و در واقع، دارای مفسدهای بزرگ بود و دشمنان میگفتند: پس رسول خدا(ص) سواد خواندن و نوشتن داشته، تا به حال، نعوذ بالله دروغ میگفته و قرآن را هم از روی کتابهای دیگری که چه بسا در اختیارش بوده، نوشته است.
علاوه بر این، اگر پیامبر(ص) در آن زمان خط مینوشت، در طول تاریخ و حتی برای مردم آن زمان، قابل استدلال و حجت نبود؛ زیرا قبل از آن، پیامبر(ص) نمونه خط نداشت که بتوان این خط را با آن خط مقایسه کرد و به صدقش پی برد و به راحتی میتوانستند در این که این خط پیامبر(ص) است، تردید و شبهه کنند و به عبارت دیگر، آن خط، قابل کارشناسی نبود و در اثبات امامت و خلافت بعد از رسول خدا(ص) نمیتوانست قابل استناد باشد.
در فرض دوم که حضرت علی (ع) آن وصیت را مینوشت، اشکالش این است که حضرت علی(ع) در این مسئله ذی نفع بود؛ زیرا وصیت پیامبر(ص) به وصایت و خلافت او بود و در نتیجه، قابل شبهه و تردید بود.
در فرض سوم که دیگران کتابت میکردند، اشکالش این است که یک خط، مهمتر و بالاتر از بلند کردن دست علی (ع) مقابل یک صد هزار نفر در غدیرخم نبود و منافقین که در قلبهایشان مرض داشتند، زیربار این خط هم نمیرفتند و با تاویل و اشکالتراشی، آن را از حجیت میانداختند؛ مانند این که میگویند: مولی به معنی دوست است؛ نه ولی و امام و امثال این گونه ایرادات سبک و نغرضانه.
در نتیجه، قطعا پیامبر(ص) از آن جمله خود مقصودی داشت و استقصایی که ما کردیم، نشان میدهد که هدف وی، اتمام حجت و روشنگری بوده، نه کتابت؛ زیرا آن وصیت را نه تنها در غدیرخم، بلکه در طول 23سال رسالت خویش، بارها به مردم گوشزد فرموده بود.[1]